X
تبلیغات
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

سخته یکی بهت بگه ستاره شو بچینمت...
بعد از یه عمر بهت بگه...
دیگه نیا ببینمت...!!!!

sakhte yeki behet bege setare sho bechinamet
ba'd az ye omr behet bege.....
dige naya bebinamet...!!!!

برای تو 9 تا دل وجود داره : 1-دلت 2-دل برت 3-دلدارت 4-دل نگرونت 5-دلواپست 6-دلتنگت 7- دلپریشونت 8- دلبندت 9-قربون دلت

vase to ((9))ta del vojod dare:1.delet.2delbaret.3.deldaret.4.del negronet.5.del vapaset.6.detanget.7.del parishonet.8.del
bandet.9.ghorbone delet.....

آدمای خوب از یاد ما نمیرن، از دل نمیرن، از ذهن نمیرن، ولی زودتر از اونی که فکرشو کنی از پیشت میرن!

adamaye khub az yad nemiran,az del nemiran,az zehn nemiran,vali zudtar az uni ke fekresho koni az pishet miran

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:4  توسط حدیث و علي  | 

منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم...

  دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونهاس

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:32  توسط حدیث و علي  | 

روی هر سینه سری تکیه کند روز وداع

سر من روز وداع تکیه به دیوار کند

من تنهاترین فریاد در اوج صدایم
من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود توام
من میخواهم زنده بمانم تابا توباشم تاباتو بخوانم چراکه بی تومیمیرم!
تمام شعرهای من فریاد قلب من است وتمام انها از ان توست .
من زردترین پاییزم در فصل نگاهت پس ان رادریاب وبا برق چشمانت غروبش را همراه باش ...
کسی چه می داند فردا چه خواهد شد ؟
شاید تقدیر دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند و شاید هم نه...
ولی تا ان روز به امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم.
 

 

دلم هميشه می خواست غزلی بگويم که اخرين بيتش..
آخرين پلک خواب الوده تو باشد....
امشب ولی می خواهم به جای حافظ با ديوان چشمان تو فال بگيرم..
پلک که می زنی ورق ورق غزل تازه زاده می شود..
اخرين برگ ديوان چشمان تو کجاست؟؟؟
پلک بزن من غزل تازه می خواهم///.........
 

 

 

خسته ام اما نه آنقدرکه نتوانم تو را دوست داشته باشم
و از کنارنفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.
اگرشوق رسیدن به دستهایت نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم
واگر صدای گوشنواز تو نبود ازگوشه تنهایی بیرون نمی آمدم.
اگر شوق دیدن چشم هایت نبود هیچ گاه پلک هایم را بیدارنمی کرد
و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهانرا نمی فهمیدم...

*****************
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامعه ندر هیچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 1:17  توسط حدیث و علي  | 

باز هم باورم نکردی

آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 3:3  توسط حدیث و علي  | 

شقایق گفت :با خنده
نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش
حدیث دیگری دارم
*
گلی بودم به صحرایی
نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز،
نشان عشق و شیدایی
*
یکی از روزهایی که....
زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت
*
تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده
تنم در آتشی می سوخت
*
ز ره آمد یکی خسته
به پایش خار بنشسته
*
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
*
نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش
افتاده بود،اماطبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را وبسوزانند

*
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
*
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
ویک دم هم نیاسوده
*
که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید
شتابان شد به سوی من
*
به آسانی مرا
با ریشه از خاکم جداکردو
به ره افتاد......

واو می رفت و....
من در دست او بودم
واو هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
*
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش
زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش
تمام ریشه ام می سوخت
*
به لب هایی که تاول داشت
گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
*
اگر گل ریشه اش سوزد
که وای من

برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست
*
خودش هم تشنه بود اما،
نمی فهمید حالش را
*
چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن.....
تمام هست اوبودم
*
و دیگر داشت در دستش
تمام جان من می سوخت

*
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد
دگر از صبر اوکم شد
*
کمی اندیشه کرد، آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را
با سنگ خارایی
زهم بشکافت
*
اما ،آه صدای قلب او گویی
جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را
پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود
با غم رو به رو می کرد
*
نمی دانم چه می گویم ،به جای آب خونش را
به من می دادو
بر لب های او فریاد
*
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
*
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
ونام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:42  توسط حدیث و علي  | 

 

اين روز ها عجيب خسته ام

 

                                به اندازه ي صد سال زندگي بي وقفه

 

به اندازه ي تمام لحظه هاي چشم انتظاري ام

 

به اندازه ي تمام كوچه هايي

 

                                  كه زير پاهايم عبور كرده اند

 

به اندازه ي تمام فاصله هاي بينمان

 

                                      نه فاصله ي فيزيكي-كه از چندين متر خارج نيست-نه...

 

عجيب خسته ام و هيچِ هيچ چيز

 

                                        ذره اي توان به من نمي دهد

 

كجاست آن آرامشي كه قولش را به هم داده ايم

 

                                 گویی دست نيافتني ترين چيز دنياست

 

و تو را هم با خود

 

                   به آن دوردست ها برده است

 

                        كه تا ابد در حسرتت بمانم

 

هميشه ،

           خواسته ام لاله ي واژگون من باشي

 

سر به زير و زيبا ،

                     عاشق

                                   و فقط براي من

 

اي كاش تو را نديده بودم

 

                   نشناخته بودم

 

...... نه ، نه

                  مرا توان اين آرزو نيست

 

تو ، آن اوج پر از سكوت و آرامشي

 

                                        كه دست يافتنت سخت

 

                                        و فكر نبودنت هم ، ويراني به همراه دارد

 

تو آغاز شكي ، ولي

 

                         پايان تمام قطعيت هاي سنگ بسته شده

 

آآآآه ه ه  ،

               كدامين بار را به دوش خسته ام كشم ؟!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:2  توسط حدیث و علي  | 

امشب بازم دلش تنگ شده بود ازم خواست مطلبی که درباره پسر داییش قسمت پایین نوشتمو بخونم ولی گفتم نه آخه دلش بازم هواشو می کنه ولی حرف که می زد بغض کرده بود واسه همین با خوندن مطلب بغضش باز شد ترکید فقط بگم بازم دلتنگیش منو داغون کرد .

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:9  توسط حدیث و علي  | 

                                                                                                            

                                                               

خیلی دلم گرفته است ، احساس تنهایی در وجودم بیشتر از همیشه است….

 تنهایی مرا می سوزاند ، دلم هوای تو را کرده است….

دوباره این دل مثل چشمانم در حسرت طلوعی دیگر است….

آسمان چشمانم پر از ابرهای سیاه سرگردان است ، قناری پر بسته در گوشه ای از

قفس این دل نشسته و بی آواز است….

هوا ، هوای ابریست ، هوای دلگیریست….

میخواهم گریه کنم ، میخواهم ببارم ….

دلم میخواهد از این غم تلخ و نفسگیر رها شوم ….

اما نمی توانم…..

دوباره دلم گرفته است ، خیلی دلم گرفته است…

 اما کسی نیست تا با من درد دل کند ، کسی نیست سرم را بر روی شانه هایش بگذارم

  آرام شوم…. هیچکس نیست….!!!!

                                                                                            

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3:41  توسط حدیث و علي  | 

 

یک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود....

بهت گفتم : این دیگه چیه؟

روتو  بر گردوندی و گفتی هیچی.

گفتم:خودم دیدم که گریه کردی.

گفتی:نه.این که اشک نیست.

گفتم اگه اشک نیست پس چیه؟

گفتی این عشقه.

گفتم عشق چیه؟

خیلی مهربون شده بودی.

نگاه کردی توی چشمام! گفتی:عشق یعنی خاطره.

گفتم:خا طره چیه؟

گفتی یعنی خاطره اولین بار که دیدمت. یادت هست؟

گفتم :عشق حقیقی که یک لحظه نیست.

خا طره اولین دیدار یک لحظه بود و تموم شد.

 گفتی :دیدی اشتباه کردی! عشق یعنی تکرار خاطره اولین دیدار که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و مدام تکرار میشه.

حا لا توی چشمات نگاه می کنم و یک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام پایین میاد

              اومدم ساعت ۳ شب زنگ زدم که با صداش خواب برم ولی خوابو از سرم ژروند بازم دعوا و قهر

بیچاره دخترک که پر از عشق مانده است

او نیز نام عشق تورا تازه خوانده است

او نیز نام عشق تورا تازه خوانده

                                        است...                                                      

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 3:19  توسط حدیث و علي  | 

امشب به یاد روي تو** با ماه خلوت کرده ام

با یاد عشق گرم تو ** تا اوج هجرت کرده ام

درباره دستان تو ** با ابر صحبت کرده ام

بوسیدن روي تو را ** با خویش قسمت کرده ام

با دیدنت ترک غم و ** اندوه و محنت کرده ام

از فکر عشقي غیر تو ** همواره وحشت کرده ام

گر لحظه اي غا فل شدم** بگذر جسارت کرده ام

هرگز مرو ترکم مکن** من بر تو عادت کرده ام  

امشب دلم خیلی گرفته بود از صبح روز خوبی نبود شب که دیگه واسم سنگ تموم گذاشتن  عزیزم امشب آرومم چون تو الان خوابی ُ آلان به هیچ چیز فکر نمی کنی بیشترین عذابم اینکه تو ناراحتی بهترینم نمی دونم تا کی بد  بیاری تا کی خفه شدن و سکوت کردن تا کی زجر و تحمل کردن ای کاش امشب باهام گریه می کردی چون تنهایی نه تنها نیستم چون تورو دارو دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:48  توسط حدیث و علي  | 

چه زيباست بخاطر تو زيستن
وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به عشق تو سوختن

و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن
براي تو گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن

و تو خوب می دانی بدون تو مرگ برایم گواراترين زندگي است
بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست

اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست
و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد

 

نخستین نگاه
 
نخستین نگاهی ، که ما را به هم دوخت !
نخستین سلامی ، که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی ، که دل های ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که ، دزدانه ، از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم !

چه خوش لحظه هایی که « می خواهمت » را
به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم !

در آوای تنهای سرگشته بودیم
رها ، در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پرگشودیم

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق
چو یک نغمه شاد ، با هم شکفتیم !

چه شب ها ، چه شب ها ، که همراه حافظ
در آن کهکشانهای رنگین
در آن بی کران های سرشار از نرگس و نسترن
یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شاری نخفتیم

تو با آن صفای خدایی
تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی
از این خاکیان دور بودی

من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده در عطر و رویا
بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی
چه مغرور بودم
چه مغرور بودم .......!

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من وتو به سوی افق های نا آشنا پرکشیدیم
من وتو ، ندانسته ، دانسته
رفتیم ، رفتیم ، رفتیم

چنان شاد ، خوش ، گرم ، پویا
که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم!
دریغا ، دریغا ، ندیدیم
که دستی در این آسمان ها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست !
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست
من کور بودم ......!

از آن روزها – آه – عمری گذشته ست
من تو دگرگونه بی روشنایی
در این تیره شب های غمگین ، که دیگر
ندانی کجایم
ندانم کجایی!
چو با یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشکی به همراه این بیت ها ، می فشانم
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را ،
به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم.......

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 2:43  توسط حدیث و علي  | 

آری همیشه قصه این چنین بوده است
گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم
من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم
تا این باد با دلتنگی هایم چه کند
آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟
و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟
یا در شبی بارانی

بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند
یا شاید در شب مهتاب
آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد
یا شاید در پگاهی سرد
در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند
آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟
دلتنگی هایم را به باد سپرده ام
شاید این باد دلتنگی مرا
در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند
می دانم آزردمت مرا ببخش
اما بگذار برای آخرین بار بگویم
که امشب سخت دلتنگ ات هستم

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:22  توسط حدیث و علي  | 

وقتي كسي نيست كه به اون فكر كني به اسمان بيانديش چون در اسمان كسي هست كه به تو فكر مي كند

در این شبهای سیاه ازغم ...سپیدی عشق تو را می جویم .. اما دریغ از این پندار خام ..که در سیاهی سپیدی می جویم 

باران بهانه است آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است

در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 2:12  توسط حدیث و علي  | 

امشب با وجود عزیزترین کسم که فقط صدایش همراهم بود برای آینده ایی روشن انتخابی جدید کردم آنهم ثبت نام دانشگاه بود

به امید روزی که همکلاس هم باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:13  توسط حدیث و علي  | 

ادم وقتی که تنهاست،تنها نیست

آدم وقتی که بی کس،با کس

آدم وقتی که خالی،پر از خالی

آدم وقتی که خالی از هر گونه شادی پر از شادی

آدم وقتی که پر از غم اون موقع خالی از غم

آدم وقتی که تنهاست،تنها نیست

آدم وقتی تنهاست که تو زندگی غرق باشه

آدم وقتی تنهاست که دل به لذت زندگی داده باشه

آدم وقتی تنهاست، که تو حال زندگی کنه

ولی آدم وقتی که تنهاست خودش وخدا رومیبینه اره درسته!

این درسته که وقتی دل به زندگی بستی از یاد خدا غافل شدی

این درسته که دچاربی کسی،غم و تنهایی شدی

پس بیا و خلوت کن یک لحظه با خودت و خدات

خواهی دید که این است شادی ولذت تنهایی

تنها کسی که همیشه با تو و هیچ وقت ترکت نخواهد کرد

 

           حتی در تنهایی...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:1  توسط حدیث و علي  | 

میشه گفت حرفهای نا گفته

آره، بگذار دنیا بدونه که ما همدیگرو خیلی دوست داریم، دیوانه وار دوست داریم!

چقدر حرف نگفته دارم! برای تو و برای دنیایی که دلش می خواد گوش هاش رو بگیره و از قصه عشق من فرار کنه!

فکر کردم چقدر سخت است که همه بتونن حرفهای دل من رو بخونن اما بعد به خود گفتم: هیچ ترتیبی و آدابی مجوی ، هرچه می خواهد دل تنگت بگوی! 

 اين قدر نگو اگر گذشت كنم كوچك ميشوم اگر با گذشت كردن كسي كوچك مي شد خدا اين قدر بزرگ نبود

پرده ی آبی آسمان پاره شد ومن جای گرفتم دردستان پرمهرتو من آن ستاره ای که ازآسمان زندگی تو پایین افتاده من ستاره ای بی نوروتاریک که باچشمان دل انگیزنگاه توپرنورمی شود بیشترازهرستاره ای می درخشم درقلب دوست داشتنی تو پس باورکن حقیقت وجودم را...

 عزیزترینم:بدان
مرگ در يك قدميست...به گناهان اجازه مده كه مانند باران بر زندگي ات ببارند.... سكوت فرياد من است...گفتم شبي به مهدي/از تو نگاه خواهم/گفتا كه من هم از تو/ترك گناه خواهم...
سلامتي مهدي فاطمه صلوات


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:56  توسط حدیث و علي  | 

برای همیشه

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب

بوسه یعنی خلسه در اعماق شب

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق

بوسه یعنی آتش و گرمای تب

 

بوسه یعنی لذت از دلدادگی

لذت از شب، لذت از دیوانگی

بوسه یعنی حس طعم خوب عشق

طعم شیرینی به رنگ سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن

لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه سر فصل کتاب عاشقی

بوسه رمز وارد دلها شدن

 

بوسه آتش می زند بر جسم و جان

بوسه یعنی عشق من، با من بمان

شرم در دلدادگی بی معنی است

بوسه بر می دارد این شرم از میان

 

طعم شیرین عسل از بوسه است

پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است

بهترین هدیه پس از یک انتظار

بشنوید از من فقط یک بوسه است

 

بوسه را تکرار می باید نمود

بوسه یعنی عشق و آواز و سرود

بوسه یعنی وصل جانها از دو لب

بوسه یعنی پر زدن، یعنی صعود

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 23:44  توسط حدیث و علي  | 

عطر تنهايي ما

 

نامۀ بي جواب

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
آره بازم منم همون بهونه هميشگي
فدايه مهربونيات چه ميکني با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من و اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه
ابرا همه پيشه منن اينجا هوا پر از غمه
از غصه هام هرچي بگم جون خودت بازم کمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون
فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي کشيدم
حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي
نمي دوني چقدر دلم تنگ براي ديدنت
براي مهربونيات ، نوازشات ، بوسيدنت
به خاطرت مونده يکي هميشه چشم به راهته ؟
يه قلب تنها و کبود هلاک يک نگاهته ؟
من ميدونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا که داره دوستت مي ميره
روزات بلنده يا کوتاه دوست شدي اونجا با کسي؟
بيشتر از اين منو نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت منو گم مي کني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صدتا نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نکنه
غم غريبي عزيزم زرد و شکستت نکنه
چادر شب لطيفت تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور آب تو يه وقت نا غافل نشکني
اگه واست زهمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدايه مهربون
راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مکررم ماله هواي دوريه
گلدون شمعدوني مونم عجيب واست دلواپسه
مثه يه بچه که باره اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگ بدونه من خوش ميگذره؟
دلت مخواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره ؟
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مياد گريه هامو ريختم کناره پنجره؟
داد کشيدم ترو خدا نامه بده يادت نره
يادت مياد خنديدي و گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا کناره در منتظرم
امروز ديدم ديگه داري منو فراموش مي کني
فانوسه آرزوهامونو داري خاموش مي کني
گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست
با اين که من خوب مي دونم جواب نامه با خداست
عکسايه نازنين تو با چند تا گل کنارمه
يه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دليل زندگي با يه غمي دوستت دارم
داغ دلم تازه ميشه اسمت و وقتي ميارم
وقتي تو نيستي چه کنم با اين دل بهونه گير؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هيچوقت نگير؟
حرف من و به دل نگير همش ماله غريبيه
تو رفتي من غريب شدم چه دنيايه عجيبيه
زودتر بيا بدون تو اينجا واسم جهنمه
ديوار خونمون پر از سايه غصه و غمه
تحملي که تو دادي ديگه داره تموم ميشه
مگه نگفتي همه جا مال مني تا هميشه؟
دلم واست شور ميزنه اين دل و بي خبر نذار
تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نذار
فکر نکني از راه دور دارم سفارش ميکنم
به جون تو فقط دارم يه قدري خواهش ميکنم
اگه بخوام برات بگم شايد بشه صدتا کتاب
که هر صفحش قصه چندتا درده و چندتا عذاب
مي گم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکي خنده هات کنن
يه شب تو پاييز که غمت سر به سر دل مي ذاره
مريم همون کسي که بيشتر از همه دوست داره
 

مريم حيدرزاده

يغما گلرويي

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 23:53  توسط حدیث و علي  | 

در انتظار دیدن دوباره چشمهای تو

                                Fast & Free Image Sharing   دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو راFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing در انحصار قطره های اشک نبینمFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد Fast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینمFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم Fast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را داردFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing همیشه از حرارت عشق گرم باشدFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم Fast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوندFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنمFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشندFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکندFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدیFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکندFast & Free Image Sharing  
 

 چند وقته که خوابت رو میبینم

زیرهمون درخت همیشگی. یادت که هست کدوم درخت رو می گم...

درختي که چندين  بار بهم گفتی دوستم داری...

 درختي که بارها کنارش وایسادیم و گذر لحظه ها رو کنار هم نظاره کردیم...

درختي که انتهاش خوشبختی من و تو بود و ما تصمیم گرفته بودیم تا آخرش با هم باشیم...

درختي که...

نذار بیشتر از این خاطراتمون رو یادآوریت کنم. شاید از شنیدن رنجی که بعد از اشتباهاتم  کشیدم ناراحت بشی... می دونی که تحمل ناراحتیت رو ندارم.

می گفتی هنوز دوسم داری...

ولی...

بهترینم! من ؤير اون درخت مدتهاست که منتظرتم...

از هرکی سراغ ابری ترین آسمون رو بگیری آسمون دل منو نشونت می ده...

سراغم رو از کلاغی بگیر که مثل من از سیاهی بختش به ستوه آمده....

مسیرعابرايي كه كنار اون درخت رد ميشن  چشم كسيكه تا خوشبختی رو جای دیگه ای پیدانكرده...

بهترینم...

عجله کن!

اندک زمانیست که به پژمردن می اندیشم...

اگر آمدی و مرا نیافتی نگاهی به آسمان بالای سرت کن...

خاکستری ترین ابر مرا در خود جای داده...

آن هنگام که در جاده بارانی بارید به سراغم بیا...

آنجا مرا خواهی یافت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:39  توسط حدیث و علي  | 

برای بهترین بهانه ام

اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنشه
چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار
اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:24  توسط حدیث و علي  | 

زندگی منشوری است در حرکت دوار
 
    یکی نیست بگه آخه یه نفر چقدر می تونه تحمل کنه تازه داشت فراموش می کرد تازه داشت جون می گرفت تازه کمر بلند کرده بود
می گفت: آسمون دلم با اومدنت آبی شده تازه بعد مدتها که با هم بودیم همو شناخته بودیم می گفتیم به هم افتخار می کنیم  گفتیم دعوا چیه اعصبانیت کیلویی چند 11 عید ه گفتم نرو آخه من نمی تونم تا بعد 13 بدر طاقت بیارم ولی بعد که باهام حرف زد مثل همیشه قانع شدم
از شب قبلش یه خوابای عجیب و غریبی میدیدم که تمام وجودمو ترس فرا گرفته بود صبح بهش گفتم: علی جان دلشوره دارم دیشب هم خوب نخوابیدم بهم گفت:عزیز مهم نیست ولی تو دلم آشوبی بود گفت: بهت زنگ می زنم آخه از صبح که بیدار شدیم بدون یه ثانیه فقط صحبت می کردیم گفتم باشه ۲۰ دقیقه نگذشته بود که زنگ زد ولی علی من کاش دوباره نغمه ی زیبایت در گوشم طنین انداز شود ولی افسوس در لحظه ا یی که  فقط صدایش را شنیدم گفت :عزیز بد بخت شدیم ولی من همچنان غرق در انتظار بودم دستهایم در سرمای جانسوز خشکیده بود، وپاها از رفتن بازمانده بودند وقلبی تنها در سینه ام که به انتظار خبری شوم بود وشنیدم عزیزترین دنیای عزیزم برا همیشه پر گشوده آری پسر داییش که عاشقش بود تو یه تصادف لعنتی بهترین کسم رو تنها گذاشت و دیگرهیچ  واز برای تنها شدنش خود علی گفت:

 

آه ، ای هستی من ، کاش بار دیگر تو را ببینم
 یکه وتنها روی تخته سنگی بر کنار جاده نشسته بودم
(از طرف علی )تقدیم به عزیزترینم سجادروحش شاد
خداحافظ برای تو چه آسان بود

ولی قلب من از این واژه سوزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت

برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ ، طلوع تو ، غروب من

خداحافظ تو ای محبوب خوب من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:4  توسط حدیث و علي  | 

تقدیم با عشق به تنهاترین عشقم علی

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست؟

اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست

عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا

 عشق يعني مهر بي اما ، اگر ؛ عشق يعني

رفتن با پاي و سر، عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛

 عشق يعني جان من قربان اوست

عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو

 عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي

عشق ،يعني يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان

زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده ؛

 در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار ؛

باور امكان با يك گل بهار در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛

 عشق يعني تاب آخرين برگ درخت

عشق يعني روح را آراستن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:27  توسط حدیث و علي  | 

دیوونه وار دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:19  توسط حدیث و علي  | 

عاشق ولی تنها

 بزرگترین درد دل عاشق این است که معشوق نتواند عاشق را درک

کند .خدایا آیا مرگ برای

این عاشق بهتر نیست.تاکی خفت وخاری کشیدن تا کی کوچک شدن و

اشک ریختن .

آری ای عزیزان دل من عاقبت معشوق زمینی این است .

عزیز دلم بدان وآگاه باش که خداوند تنها وتنها معشوقی است که

 عاشق را بطور اکمل درک

میکند.  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:14  توسط حدیث و علي  | 

اگه دستم به جدايي برسه
اونو از خاطره ها خط مي زنم
از دل تنگ تموم آدما
از شب وروز خدا خط مي زنم
اگه دستم برسه به اسمون
با ستاره ها قيامت مي كنم
نمي زارم كسي عاشق نباشه
ماه و بين همه قسمت مي كنم
وقتي گاهي من ودل تنها مي شيم
حرفاي نگفتي رو مي شه ديد
مي شه تو سكوت بين ما دو تا
خيلي از نديدني ها رو شنيد
قصه جدايي ما آدما
قصه دوري ماست از خودمون
دوري من وتو از لحظه عشق
قصه سادگي گمشدمون

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 12:37  توسط حدیث و علي  | 

آمد خبری در راه است سر خوش آن دل که از آن آگاه هست شاید این جمعه بیاید شاید .. شاید

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 0:39  توسط حدیث و علي  | 

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

                                                       با جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران

                                                       اول به دست آرم تو را بعدآ گرفتارت شوم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:41  توسط حدیث و علي  | 

وقتی میگن به آدم دنیا فقط دو روزه
آدم دلش میسوزه ای خدا ای خدا ای خدا ای...
آدم که به گذشته یه لحظه چشم میدوزه
بیشتر دلش میسوزه ای خدا ای خدا ای خدا ای...
دنیا بقا نداره . چشمش حیا نداره
هیچکس وفا نداره ای خدا ای خدا ای خدا ای ...
دلی میخواد از آهن . هر کی میخواد مثل من
اینقدر دووم بیاره ای خدا ای خدا ای خدا ای...
تا که آدم جوونه کبکش خروس میخونه
دنیا باهاش مهربونه ای خدا ای خدا ای خدا ای...
اما به وقت پیری بی یار و بی نشونه
آدم تنها میمونه ای خدا ای خدا ای خدا ای...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:38  توسط حدیث و علي  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:29  توسط حدیث و علي  | 

 

 

با تو زندانم ! با تو آزادم ! با تو قفسم ! با تو انبوهي از تضادم ! سرخ و سبز ، صورتي و آبي ... زمزمه مي كنم هر لحظه هرز ، ترا ... بيهوده از بهشت سخن مي رانيم ... تنها يك روز پريدن به آنطرف ديوار بهشت موعود است ... پرواز كن قناري و نترس ... آسمان براي تو بي انتهاست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:17  توسط حدیث و علي  |